تبليغاتX
گل مهتاب
ای گل قشنگ نازم...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی هم چو روزگاران دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها !

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزم آرام روی دفترم

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آّه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند  

روی کاغذها ودفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

می رهم از خویش و می مانم زخویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط پوریا  | 

        و خداوند تو را در سبزترین روز آفرید و بهار رشته ای از گیسوان سر سبز توست.

        قبل از تو هیچ کجای زمین معطر نبود و رویای درختان تهی از بهار بود .

        شب ژرف بود و شالیزارها سردو پایان سال ،پایان زمستان نبود که آغاز روزهای یخ زده و

        پراکنده بود . کسی نمی توانست آواز ماهی های قرمز را بشنود و در لابه لای علف ها

        دنبال فردا بگردد.

         وخداوند تو را زودتر از سیب ها آفرید تا شاعران بهانه ای برای سرودن داشته باشند

         و کلمات کهنه ی خود را با ماه نو بیامیزند و به پای تو بریزند . چه دشوار است تماشای تو

        با چشمانی که جز پیش روی خود نمی بینند .

   باغ خشک بود و پنجره ها خاموش . گریه و لبخند نبود . فراق و پیوند نبود . نه دلی می تپید   

       نه نسیمی می وزید .روبرو مه بود و سکوت،  تنهایی بود و زنجره ای که در خلوت خود

        ناشناس مانده بود.کسی منتظر صبحگاهان نبود. خبری از عطر های ناگهان نبود .

       و خداوند تورا در نخستین باران جهان آفرید . نگاه پروانه ها که به تو افتاد ، زیبا شدند . نگاه

      درختان که به تو افتاد بهار شدند .نگاه صحرا که به تو افتاد دریا شد .                                   

         نگاه من که به تو افتاد انسان شدم .

          و خداوند تو را در نخستین تنفس خود آفرید تا بنفشه ها و کوزه ها و ستاره هایی که در

        افقهای نامعلوم زندگی می کنند ، به شوق دیدار تو سبز شوند و سال را به پایان ببرند .

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 2:12  توسط پوریا  | 

 

 می خواستم زندگی ام در فاصله ی  دریا و کشتزار بگذرد ‌. می خواستم قبل از آخرین دیدار

 آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد . می خواستم روح گمشده ام

 را کنار تاکستان های زیبای تو پهن کنم . می خواستم . . .

 دهانم از کلمات ریز و درشت پر است  کلماتی که می خواهند مشتاقانه بسوی تو بیایند .

 اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و

 به گردنت می اندازم . از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارد

نمی خواهم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمی خواهم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت

 بگذرم

 نمی خواهم از پشت بام خورشید پایین بیفتم .

دستهایم از گل های ریز و درشت پر است . می خواستم در اشک های فرشتگان زندگی کنم و

 روی دشت های برهنه ماه راه بروم . می خواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم وبه

 پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم.

 می خواستم روزانه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم .

 آه ای سرگشتگی ... ای تنهایی ناگزیر...! آیا چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری می

 بینی ؟؟؟

 من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتاده ام .

 من بی سرود بی درود مرده ام .

                         

 

 آسمان را ستاره زیبا می کند    

                                       باغ را گل    

                                                    چشم را اشک    

                                                                        اما تو همه چیز را . . .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 22:15  توسط پوریا  | 

 یک شاخه گل سرخ کافی ست تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه تا دوباره عاشق

 بشوم

  یک پنجره باز کافی ست تا دوباره عطر تورا نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد تا

 دوباره قدر بهار را بدانم

  نگاه کن! آفتاب ساعتهاست که در پشت اتاقم ایستاده است و گنجشک های بی پناه

  بالهایشان را به شیشه پنجره چسبانده اند. کتابها در قفسه کتابخانه ام آواز می خوانند . دلم

  می خواهد سقف را یکباره بر دارم تا دستهایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کند

 سیبهای سرخ را ببین ! آیا به یاد درختان بلند قامت بهشت نمی افتی ؟ و آن روزها که 

  نگاهمان به نگاه خداوند می افتاد؟ یاد آن جاده ها بخیر که بی هیچ مضایقه ای ما را به

 سلامت از دره های شیطان عبور می دادند و به زنبق های سبز فطرت می رساندند . یاد آن

  اشک ها به خیر که از هزار ستاره روشن تر و از هزار دریا آبی تر بودند .

  نگاه کن ! نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژهایم دارند به سوی

  تو می آیند.

  می دانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی با شکوه

  افق خواهد نشست.

  چه آفتاب بتابد چه نتابد. چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند  چه نگیرند . من عاشقانه هایم را

  روی یک تکه پوست پرتقال جای خواهم داد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 22:19  توسط پوریا  | 

 

 ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده

 ای به روی چشم من گسترده خویش

 شادییم بخشیده از اندوه بیش

 همچو بارانی که شوید جسم خاک

 هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 ای تپش های تن سوزان من

 آتشی در سایه ی مژگان من

 ای زگندمزارها سرشارتر

 ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

 ای در بگشوده بر خورشیدها

 در هجوم ظلمت تردیدها

 با توام دیگر ز دردی بیم نیست

 هست اگر . جز درد خوشبختیم نیست

 ای دل تنگ من و این بار نور

 های و هوی زندگی در قعر گور؟

 ای دو چشمانت چمنزاران من

 داغ چشمت خورده بر چشمان من

 پیش از اینت گر که در خود داشتم

 هر کسی را تو نمی انگاشتم

 درد تاریکیست درد خواستن

 رفتن و بیهوده خود را کاستن

 سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 سینه آلودن به چرک کینه ها

 در نوازش . نیش ماران یافتن

 زهر در لبخند یاران یافتن

 زر تهادن در کف طرارها

 گمشدن در پهنه ی بازارها

 آه . ای با جان من آمیخته

 ای مرا از گور من انگیخته

 چون ستاره با دو بال زر نشان

 آمده از دور دست آسمان

 از تو تنهائیم خاموشی گرفت

 پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

 جوی خشک سینه ام را آب تو

 بستر رگ هام را سیلاب تو

 در جهانی این چنین سرد و سیاه

 با قدم هایت قدم هایم به راه

 ای به زیر پوستم پنهان شده

 همچو خون در پوستم جوشان شده

 گیسویم را از نوازش سوخته

 گونه هام از هرم نوازش سوخته

 آه . ای ببیکانه با پیراهنم

 آشنای سبزه زاران تنم

 آه. ای روشن طلوع بی غروب

 آفتاب سرزمین های جنوب

 آه. آه ای از سحر شاداب تر

 از بهاران تازه تر سیراب تر

 عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

 چلچراغی در سکوت و تیرگیست

 عشق چون در سینه ام بیدار شد

 از طلب پا تا سرم سیراب شد

 این دگر من نیستم . من نیستم

 حیف از آن عمری که با من زیستم

 حیف از آن عمری که با من زیستم

 حیف از آن عمری که با من زیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:11  توسط پوریا  | 

   همه پنجره ها رو به تو

  شهر و ده آشفته آشوب تو 

   کوه مه آلود پر ابهام من

  عشق پر آوازه گمنام من

  ای عسل از شوق تو شیرین شده

  شهر شب از چشم تو آذین شده

   کاش دلم پیش شما بود و بس

   آن طرف پنجره ها بود و بس

   من همه ویرانی و ویرانیم

   حک شده این نقش به پیشانیم

   از ته دهلیز زمین آمدم  

   باز به این دوزخ کین آمدم

   برگ زمین گیر زمستان منم

   گم شده در زوزه طوفان منم

   سرد و نفسگیر و ترک خورده ام

   زیر تلنبار خودم مرده ام

   مثل نفس های سرآسیمه ام

   گم شده اینجا به خدا . نیمه ام

   عقربه ی ساعت مرگم تو باش

  شاهد جان دادن برگم تو باش

   کی تو به داد دل من میرسی ؟؟؟

   باز رهانیش ز دلواپسی

   حادثه شو اول تقویم را

    خط بزن از دفتر من بیم را

   حادثه این است که در می زنی

   صبح به هر پنجره سر میزنی

   حادثه برخورد دو چشم تر است

   لحظه ی پرواز دوتا کفتر است

   خادثه یعنی که من آبی شوم

    عاشق نارنج و گلابی شوم

  حادثه یعنی که تو از گل سری

   از همه ی آینه ها بهتری

   حادثه یعنی همه ی چشم تو

   قهر . تبسم . خوشی و خشم تو

  حادثه یعنی که جهان مال توست

  هر چه غزل هست همه مال تو ست

  ای گل خوش خنده ی آتش تبار

   نسبت فامیلی من با بهار

   در ته چشمان تو پرپر زدند

   هر چه پرند ه است به تو سر زدند

   چشم تو سر منشا انگورهاست

   ساقی هر روزه مخمورهاست

   ای گل نیلوفر بودایی ام

    پیچک پیچیده به تنهایی ام

   مطلع هر شعر تماشای توست

  پای غزل های من امضای توست

  بوی دل انگیز غزل می دهی

   طعم تبالود عسل می دهی

   پیرهنت بافته از ابر و نور

    گل زده بر دو رو برش از بلور

   ای زبهشت آمده ی خاکی ام !!!

    آدم خاکی تن افلاکی ام !!!

    تو گل گلدان اتاق منی

    شعله مادام اجاق منی

   وسوسه گندم و سیبم تویی

   آن که دهد باز فریبم تویی

    باز به من معنی بودن بده

    فرصت از عشق سرودن بده

    این که نباشی . به خدا فاجعه است

    یخ زدن پنجرها فاجعه است

    پنجره را بسته ام از دوریت

    ای گل من ! خسته ام از دوریت

   بی خبر از دغدغه و اضطراب

   بند دل نازکم امشب بخواب

   باز رساند دو نفر را به هم

   می رسی و شب همه شب روشن است

   هرچه خوشی هست همه با من است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 23:30  توسط پوریا  | 

 

 چه وسوسه های غلیظی میان من و تو نشسته است !

 چه آواز های عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است !

 چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند .

 یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای فرسوده می بینم و روزی دیگر

  آنقدر  شاعرم که گنجشک های یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم آنقدر تنها

  که حتی نام تورا نمی توانم تلفظ کنم.

 چشم به آسمان می دوزم . تو با ابرهای انبوه می گذری و فردا همراه بارانی از شکوفه و 

  انگور بر می گردی . آنگاه تمام اشیای  اتاقم مست می شوند و از بند بند تنم  آوازی غریب بر

می   خیزد .

  دست هایت را دوست دارم که هرگز وقت خدا حافظی مهربانی شان را از من دریغ نمی

کنند  .

  کفشهایت را دوست رارم که در روزهای  سرد  برفی  راه خانه ام را گم نمی کنند و پیراهنت

      را که  همیشه از عطر نارنج و خاطره سرشار است .

  از خیابان ها ی بی درخت رد می شوم و برای پنجره هایی که هنوز بازند . غزل می خوانم و

     شعرهای   کوچکم را روی شیشه های مه گرفته قطاری که توقف کرده است . می

نویسم .

  در شبهای بی چراغ . دستم را به سوی ماه دراز می کنم  . آیا می توانم ترانه های روشن را

        از روی  روسری اش بچینم ؟؟؟

  دلم تاریک است . چشمهایت را باز کن تا زیباترین آینه های جهان را ببینم .

 

mesle hamishe       bazam dooset daram

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 15:50  توسط پوریا  | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 20:6  توسط پوریا  | 

 مه آسمان عشقم

                         دل من گرفته امشب

                         ز دو دیده اشک جاری

                          دل من شکسته امشب

دل من گرفته اما

                        نه ز ابر و باد و باران

                        دل من گرفته امشب

                        ز فراق روی جانان

                         ز جدایی حبیبان

                         ز جفای روزگاران

 دل من دوباره امشب

                               شده دیده اشک باران

                                به مثال روز باران

                               بکنار جویباران . . .  

                                           dooooset daram

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 19:49  توسط پوریا  | 

  داخل خانه ی بی پنجره ام  

             امشب از تنهایی

             شکل یک شاخه ی خشکیده شدم  

             شکل یک ناله که از حنجر جغدی  آید . غمگینم  

             مثل یک مرغ . اسیر قفس و زنجیرم

            امشب از تنهایی

                                   مثل یک مار به خود می پیچم 

                                                         نفسم می گیر 

                                                         گوشهایم داغ است 

                                                        غرق یک فکر عجیبی شده ام

          با خودم می گویم 

                                  عشق هم وصله ی ناجوری بود 

                                                روی پیراهن بی رنگ دلم   

                                                           همه ی آبادی فهمیدند

                                                                       که چقدر مجنونم

         امشب از تنهایی

                               روح من رنجور است 

                                      حس یک آدم بی کس دارم 

                                       کاسه ی حوصله ام لبریز است 

                             من گمان می کردم یار فراوان دارم 

                                                          لیک . امشب همه چیز روشن شد 

                                                         تنهایی

                                                         من به تنهایی خود پی بردم 

                                                        تنهایی . . .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 21:17  توسط پوریا  | 

 

 سالها صبر دوا بود برای دل من

داشت امید دلم حل شود این مشکل من

سالهل منتظر و دیده به در دوخته ام

نه کسی آمد و نه حل شده این مشکل من

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــ   

                                 دگر یارای آنم نیست شعری شادمان گویم

                                   به امید وصال تو گهی خندم گهی مویم

                                  نه اشکی مانده در چشمم که بارم در فراق تو

                                  نه جانی در بدن دارم که دنبالت جهان پویم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 23:46  توسط پوریا  | 

  گل من

            به تو ایمان دارم

            سبزی مستی چشمان تورا میدانم

                  ز گناهم بگذر

 قسمت می دهم از کوی تو بیرون نروم

                                                           اگرم جان برود

                                             نخرم

                                           به بهای تو اگر دنیا هم

                                                            خود فروش من دریوزه شود                       حرم کعبه عشق    

                          چشمه ی روشن صدق

                                                 بپذیر

                                                  سخن خواهش من:

                                                 ـــــ زگناهم بگذر

 باز چون پیش به خوابم بنشین

                                مه من

                                          در شب من

  گل من

           من به شیرینی چشمان تو ایمان دارم  

  موی زیبای تو تسبیح من است

                                              بسپارش به دلم 

                                                                    که بگیرم خبری از فردا 

  گل من . مونس من . همدم من 

  من به هر چیز که نام تو بر آن حکاکیست معتقدم 

                                                                          من به تو معتقدم 

                                                                           من به تو مفتخرم 

  ای حریم حرم صلح و صفا 

                                     به تو ایمان دارم 

                              به تو ای پاک تر از عصمت عشق 

                                        به تو ای آتش دل   

                                زگناهم بگذر ...

                                زگناهم بگذر...                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:12  توسط پوریا  | 

 

 من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان

 این دانا

در تکاپوهایش ره نبرده است به اعجاز محبت

و نمی داند که در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 20:33  توسط پوریا  | 

 در وصالت چرا بیاموزم

                              در فراقت چرا بیاموزم

  یا تو با درد من بیامیزی

                              یا من از تو دوا بیاموزم

  می گریزی زمن که نادانم

                                   پس بیامیز تا بیاموزم

  در وفا کس نیست تمام استاد

                                            پس وفا از وفا بیاموزم

                                                                                               

    

  با یک دل غمگین به جهان شادی نیست

 تا یک ده ویران بود آبادی نیست

 تا در همه ی جهان یکی زندانی است

 در هیچ کجای جهان آزادی نیست

 عاشق همه سال مست و رسوا بادا

 دیوانه و شوریده و شیدا بادا 

 با هوشیاری غصه ی هر چیز خوری

 چون مست شدی هرچه باداباد

                                   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 19:28  توسط پوریا  | 

 

 ...عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد. اما

 دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند  و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را 

 دستی نیست . . .

 ...عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و

 سرشار از نحابت .

 ...عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . آگر دوری بطول انحامد ضعیف می شود . اگر 

 تماس دوام یابدبه ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز

 زنده و نیرومند می ماند

 اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست .

                                                           دنیایش دنیایی دیگر است

  آری . باشی و زندگی کنی ...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا

سطوح بلندترین

 قله ی عشق های بلند پایین نخواهم آورد .

  وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف

                                                دوستت دارم

 

 

 ای ندیم روز وشبم ای همدم دیرین من

                                                          ای نشان عشق و وفا ای مایه ی تسکین من

 عاشق تر از عاشق تویی ای بانی آسایشم

                                                      دلداده ی لایق تویی ای مایه ی آرامشم

 ای ناجی عشق آفرین تو محرم راز منی

                                                       ای آشنا با درد من تو شعر آواز منی

                                            سوز منی . ساز منی

   عاشق تر از عاشق تویی ای بانی آسایشم

                                                     دلداده ی لایق تویی ای مایه ی آرامشم

 در حریم اندیشه ام پروانه خوش بال منی

                                                  ای همیشه  مقصود من تو کعبه آمال منی

    عاشق تر از عاشق تویی ای بانی آسایشم

                                                          دلداده ی لایق تویی ای مایه ی آرامشم

 در ذهن من تنها تویی بالا تر از پندار من

                                                       ای تکیه گاه هستیم ای مظهر گفتار من

                                    ای مایه ی پندار من

 عاشق تر از عاشق تویی ای بانی اسایشم

                                                            دلداده ی لایق تویی ای مایه ی آرامشم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:9  توسط پوریا  | 

 دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

 رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

 و هر دانه ی برفی به اشک نریخته می ماند  

 سکوت سرشار از سخنان نا گفته است

 از حرکات نا کرده . اعتراف به عشق های نهان . و شگفتی های بر زبان نیامده

  در این سکوت حقیقت ما نهفته است .حقیقت من و تو .

 برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه هارا در ظلماتمان ببیند .

  گوشی که شناسه ها و نشانه ها را در بیهوشیمان بشنود 

 برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را

 از   خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن    بگوییم     

  گاه آنکه مارا به حقیقت می رساندخود از آن عاری است

  زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

  از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم یا به دست نمی آید یا در دست می گریزد

 می خواهم آب شوم در گستره ی افق . آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

 می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم حس می کنم و می دانم دست می سایم

 می ترسم

 باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

می خواهم آب شوم در . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 0:13  توسط پوریا  | 

                    و عشق صدای فاصله هاست 

                             صدایی غرق ابهام

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 21:41  توسط پوریا  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                            همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم    

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم     

                            شدم آن عاشق دیوانه که بودم

  در نهان خانه یادم گل یاد تو درخشید

                            باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

  یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

                          پر گشودیم و درآن خلوت

 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم...

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

                                                                من همه محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام

                                        بخت خندان و زمان رام

 خوشه ی ماه فروریخته در آب

                                       شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و  سنگ 

                                          همه دل داده به آواز شباهنگ

 یادم آید تو به من گفتی :

 " از این عشق حذر کن!

                                   لحظه ای چند بر این آب نظر کن 

 آب آیینه عشق گذران است      

                                  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 باش فردا که دلت با دگران است

 تا فراموش کنی چندی از شهر سفر کن!

 با تو گفتم:

 " حذر از عشق ندارم

                                سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم"

 روز اول که دل من به تمنای تو پر زد... 

 چون کبوتر بر لب بام تو نشستم

                                                  تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم : " که تو صیادی من آهوی دشتم" 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

                                                          حذر از عشق ندارم نتوانم...

 اشکی از شاخه فرو ریخت 

                                    مرغ شب ناه تلخی زد و بگریخت

 اشک در چشم تو لرزید

                                  ماه بر عشق تو خندید...

 یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

                                                پای در دامن و اندوه کشیدم

 نگسستم نرمیدم... 

 رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

                                             نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم

 نکنی دگر از آن کوچه گذرهم...!

                                                 بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم. 

 

                                                 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 23:59  توسط پوریا  | 

  ا ز تنگنای مبحس تاریکی

 از منجلاب تیره ی  این دنیا

  بانگ پر از نیاز مرا بشنو

   آه ای خدای قادر بی همتا

  یکدم زگرد پیکر من بشکاف

 بشکاف این حجاب سیاهی را

 شاید درون سینه ی من بینی

  این مایه گناه و تباهی را

  دل نیست این دلی که به من دادی

  در خون تپیده آه رهایش کن

 یا خالی از هوی و هوس دارش

 یا پای بند مهر و وفایش کن

 تنها تو آگاهی و تو میدانی

 اسرار آن خطای نخستین را

 تنها تو قادری که ببخشایی

 بر روح من صفای نخستین را

 آه ای خدا چگونه تورا گویم

 کز جسم خویش خسته و بیزارم

 هر شب بر آستان جلال تو

 گوئی امید جسم دگر دارم

 از دیدگان روشن من بستان

 شوق به سوی غیر دویدن را

 لطفی کن ای خدا و بیاموزش

 از برق چشم غیر رمیدن را

 عشقی به من بده که مرا سازد

 همچون فرشتگان بهشت تو

 یاری به من بده که در او بینم

 یک گوشه از صفای سرشت تو

  یک شب زخاطر من بزدای

  تصویر عشق و نقش فریبش را

  خواهم به انتقام جفاکاری

 در عشق تازه فتح رقیبش را

 آه ای خدا که دست توانایت

  بنیان نهاده عالم هستی را

 بنمای روی و از دل من بستان

 شوق گناه و نقش پرستی را

 راضی مشو که بنده ی ناچیزی

 عاصی شود به غیر تو روی آرد

 راضی مشو که سیل سرشکش را

 درپای جام باده باده فرو بارد

 از تنگنای مبحس تاریکی

 از منجلاب تیره ی این دنیا

 بانگ پر از نیاز مرا بشنو

 آه ای خدای قادر بی همتا  

  

                                          دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

                                     رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

                                    و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 16:4  توسط پوریا  | 

 به دیدارم بیا هر شب تنها  

        در این تنهایی تنها  و تاریک خدا مانند                                                               

                                                            دلم تنگ است .

  بیا ای روشن تر از لبخند   

                                    شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهیها

                                                                                                دلم تنگ است.

 بیا بنگر

         چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده 

           واین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام...

                                                                         با این پرستوها و ماهی ها 

 بیا ای هم گناه من 

                          در این برزخ بهشتم نیز هم دوزخ  

  به دیدارم بیا ای هم گناه من 

                                           ای مهربان با من 

                       بیا ای یاد مهتابی !...

                                  ...بیا ای مهربان با من!!!    

            

 

      dooset daram

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 22:59  توسط پوریا  | 

بده دستاتو به دستام

                                تا باهم کلبه بسازیم

 کلبه ای پر از من و تو

                                    از من و تو ما بسازیم

  دور بشیم از همه مردم 

                                    واسه دردهم بمیریم

  با ستاره ها بخوابیم

                              با ترانه جون بگیریم

  کلبه ای اندازه ی عشق

                                      باغچه ای و حوض و گلدون

  سر تو باشه رو شونم

                                  مثل لیلا مثل مجنون                

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 20:25  توسط پوریا  | 

 امشب از آسمان دیده ی تو

 روی شعرم ستاره میبارد

 در سکوت سپید کاغذها

 پنجه هایم جرقه میکارد

 شعر دیوانه تب آلودم

 شرمگین از شیار خواهش ها

 پیکرش را دوباره می سوزد

 عطش جاودان آتش ها

  آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پایان راه نا پیداست

 من به پایان دیگر نیندیشم

 که همین دوست داشتن زیباست

 از سیاهی چرا حذر کردن

 شب پر از قطرهای الماس است

 آنچه از شب بجا می ماند

 عطر سکر آور گل یاس است

 آّّّّّّّّّه بگذار گم شوم در تو

  کس نیابد زمن  نشانه ی من

 روح سوزان آه مرطوبم

بوزد بر تن ترانه ی من

 آه بگذار زمین دریچه باز

 خفته در پرنیان رویاها

 با پر روشنی سفر گیرم

 بگذرم از حصار دنیاها

 دانی از زندگی چه می خواهم؟؟؟

 من تو باشم...تو...پای تا سر تو

 زندگی گر هزار باره بود

 بار دیگر تو ... بار دیگر تو

 آنچه در من نهفته دریایی است

 کی توان نهفتنم باشد

 باتو   زین سهمگین توفان

 کاش یارای گفتنم باشد

 بس که لبریزم از تو می خواهم  

 بدوم در میان صحراها

 سر بکوبم به سنگ کوهستان

 تن بکوبم به موج دریاها

 بس که لبریزم از تو می خواهم

 چون غباری زخود فروریزم

 زیر پای تو سر نهم آرام

 به سبک سایه تو آویزم

 آری آغاز دوست داشتتن است

  گرچه پایان راه  ناپیداست

  من به پایان دیگر نیندیشم 

  که همین دوست داشتن زیباست !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 12:11  توسط پوریا  | 

به من تکیه کن

                      که خاصیت عشق را میشناسم

به من تکیه کن

                      مثل شبنم به برگ

                                               تو را بهتر از برگ ها می شناسم

به من شک نکن

                     که من صحت اعتماد توام

 لطیفی تو تکرار ابریشمی

که وقت سرودن به یاد توام

تو  از اوج فواره ها  آمدی

تو با یک قبیله صدا آمدی

تو از عطر نارنج زاران خورشید

تو از قله ها از هوا آمدی

تو را  از روی گلبرگ می نویسم

در آغاز در انتها می نویسم

در آغاز دفترچه ی مشق هایم

تو را گرچه من بود " ما " می نویسم

                                لطیفی تو تکرار ابریشمی

                               که وقت سرودن به یاد توام dooset daram

 

                 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:55  توسط پوریا  | 

مگه میشه تورو دید و به ترانه نرسید

بگو میشه تازه شد  می شه تورو نفس کشید

مگه میشه از تماشای آتیش بازی گذشت

بگو میشه با تو تا آخر شعله ها دوید

مگه میشه تورو دیدو از سپیده پر نشد

تورو دید و از سفرهای ندیده پر نشد

تورو دیدو از حریق شاپرک حرفی نزد

از هوای این همه نفس بریده پرنشد

آره میشه میشه تا ستاره رفت

تا ته عشق تو باز دوباره رفت

بگو میشه تورو فهمید

میشه از خوندن نترسید

میشه وزن عاشقانه

به غزل درد تو بخشید

میشه باز دیونه تر شد

میشه با تو در به در شد

میشه هم قد ستاره

از شب تو باخبر شد

آره میشه میشه تا  ستاره رفت

تا ته عشق تو باز دوباره رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:27  توسط پوریا  | 


تو نگاهت عشقو دیدم طپش قلب و شنیدم توی جادهای احساس من به عشق تو رسیدم

تو کتابا عشق و خوندم عکس خورشیدو سوزوندم جای خورشید تو کتابا نقش چشماتو نشوندم

توی شبهای من و تو لب عاشق بی صدا نیست توی دنیای من و تو واسه غمها دیگه جا نیست
 

 تو همون عشقی که با تو بغض کینها میمیره از تو دستای لطیفت مرغ شادی پر میگیره       
 

تو نه شعری بی نشونه نه تب داغ شبونه خون عشقت توی رگ هام که از عاشقی میخونه
   

 ای تو تنها خواهش من گرمیه نوازش من سر رو شونهات میزارم ای همه آرامش من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 19:21  توسط پوریا  | 

کنج دنج قفس گریه دیگه بس ...

پر بکش دوباره تا اوج نفس....

تو از نسل رودی نه خواب گرداب...

زلال چشمه ای  نه آب مرداب...

جای تو اینجا نیست بالای ابراست...

نه کنار ساحل دریا به دریاست...

ماهیه کوچولو رفته رسیده...

پرنده پرزده سوی سپیده...

ساده با من گفتگو کن من در من جستجو کن...

من و با دنیای تازه روبرو کن...

دنیا این جور نمیمونه بر میگرده این زمونه گل میاد بهار میاد تا کنج خونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 11:15  توسط پوریا  | 

یه صدا بود ... یه ندا بود ... نگاه چشم سیاه بود ...  یه جرقه یه ستاره ... انگار از عرش خدا بود... مثل غصه مثل گریه با دل من آشنا بود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 18:7  توسط پوریا  | 

ای گل قشنگ بی خار

یادگار اون شب تار

ای گل همیشه گریون ای جدا مونده زگلدون

مرگ گلها رو تو دیدی توی تاراج زمستون

ای گل قشنگو نازم  واسه تو گلدون میسازم

تورو تو گلدون میزارم به شکوه تو مینازم

وقتی دونهای شبنم رو تن زردت میشینه

سر به تعظیمت میاره هر کسی تورو می بینه

این همه زیبایی هارو مگه دنیا نمیبینه

که توروساده و آسون دست بی رحمش می چینه

ای گل قشنگ و نازم...

                                               dooset darammmmmmmmmmmmmmmmm

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 23:1  توسط پوریا  |